تبلیغات
کبوتران خوشبال رشت (غیاثوند) - داستان کبوتر

bahar22

كد پرواز پرندگان

         (داستان کبوتر)
کبوتر،باآن پا های پر اندود 
باکاکلی برسر وطوقی برگردنش
اوج میگرفت وشاد از آزادیش 
بالا ، پایین 
صدای بر هم خوردن بالش 
گوشنواز بود وآرام بخش 
پر پر پر پر .... پرپر پر پر
کبوتر ،بی پروا وگستاخ 
در فرودی  بی مها با وشتابان باسر،
محکم خورد به دیوار سیمانی     تق....  
تماشایش هم درد داشت ،اینکه دراوج آزادی 
وشادی ضربه ای بخورد به تنت،    ضربه هرچقدر کوچک،
عمیق میشود ،ودردش هرچقدر گم بزرگ میشود وکاری تر
درک درد عمیقش کار هیچ بیننده وشنونده ای نخواهد بود
اینکه کسی میگوید :میفهمم 
شاید دروغی باشد مصلحطی وناگزیر 
کبوتر باسینه نرمش فرو میریزد روی کف آسفالت خیابان 
دوبالش بازو سرش تابیده به عقب 
سعی میکند بلند شود ،چه نقلای بیهوده ای 
ما آدمها ،بعد ضربات این چنین ،که سر وتن روحمان 
رامیکوبد به آسفالت داغ حقیقت های تلخ زندگیمان ،
بلندشدنمان افسانه ای بیش نیست ،
چه رسد به کبوتر طوقی دل نازک شکسته دل ....
قطره های سرخ ودرشت خون ،بر پیشانی کوچک وسفید کبوتر
به شکفتن گل سرخی میماند در میان سپیدی برف 
چشمانش دو  دو می زد
بالهایش را تاباند ونیمه کاره ایستاد،گردنش تا خورد به عقب 
انگار داشت دعا میکرد یا آسمان را به کمک می خواند 
عقب عقب رفت 
قطره ای سرخ ،داغ ار از تمام داغی های آسفالت خیابان
 چکیده روی زمین         تا لا پ .....
به گمانم استخوانهای کوچک  نازک گردنش،شکسته بودند
بق بقو....بق بقو....
پراز بغض وتسلیم ،پراز علامت سوال ،،،
آسمان هرچقدر هم بزرگ باشد ،بازهم دیواری هست که بکوباندت
به حقیقت تسلیم آسمان رویای آدم ها ودیوار ندارد 
اما،لحظه ای که قطره خونی داغ وسرخ ،می چکد به روی گونه ها
تازه میفهمد که از رویا تا واقعیت ،دیوار سیمانی سیاهی بیشتر
فاصله نیست ،گردنت میشکند وقلبت والماس یکدست هستی ات 
همه با هم ودانه دانه میچکد ،زلال وگرم به روی گونه هایی 
که زمانی بوسه گاهت بود ،
(کبوتر تسلیم آغوش خیابان میشود ) لحظه ای قبل از بستن 
پلک هایش تصویر خودش را میبیند بر فراز بی کران آسمان 
شاد وبی پروا وآزاد،چه میشد اگر دیوارسیاه سیمانی ،آرزوهای 
نافرجامش را به سقوطی همیشگی مبدل نمی ساخت ؟
زندگی همین است چه برای من وتو وچه برای کبوتر طوقی
تکان های خفیف اندام سفید کبوتر،نشان از دل کندن سختش 
از تمام داشته هایش میدهد
عشقش،لانه اش،دانه های روی پشت بام وحوض کوچک خانه قدیمی از پرواز تا سقوط همین قدر راه بود که کبوتر رفته بود 
     ساده و سخت 
گربه ای سیاه از جوی آب میخزد بیرون 
چشمانش بدون هیچ جستجویی اندام سفید کبوتر را نشانه
میکند،  دوقدم آهسته ونیم خیرباسری پایین وبعد قدمهای تند ومملو از شهوت گرسنگی ،،،همیشه اینطور شروع میشود .
خسته ونحیف و نومید افتاده ای که کسی از در می آید 
بالبخندی و واژه های عطر آلود،
توشکسته ای از رسیدن به بن بست آرزوهایت،
واو میفهمد که طعمه ای لذیذ تر از تو برایش پیدا نمیشود،
بااشاره ای کارت تمام است ،وهستی ات وهر آنچیزی که داشتی نداشتی گربه چندلحظه باچشمان دریده اش کبوتر افلیج 
رامی نگرد، کبوتر چند باردرنهایت نومیدی  بالهایش را به هم میزند ،گربه می جهد ودرآنی گردن شکسته وباریک کبوتر ،
میان دندان های تیزش جا خوش میکند   تمام می شود،
گربه با طعمه امروزش میرود به تاریکترین زیز پل های 
متعفن(وفقط چند پر سفید به جای میماند 
وچندقطره خون خشک ساعتی بعد هم هیچ )
هیچ هم برجای نمی ماند.   کدام مقصرند ؟
کبوتری که پرواز میکند در آسمان زنده بودنش ؟
یا دیوارسیاهی که رشد کرده از سنگ ریزه های حقیقت های
 تلخ فراموش شده ؟
به راستی که هیچکدامشان .....
زندگی ترکیبی از زشتی ها وزیبایی هاست 
که هیچکدامشان دینی بر گردن هم نخواهند داشت 
تقدیم به شما....
                                             
برگرفته از داستان کوتاه روز 


دنبالک ها: داستان کبوتر ،ازپرواز تاسقوط،  

تاریخ : دوشنبه 1394/10/21 | 06:02 | نویسنده : غیاثوند | نظرات دوستان
.: Weblog Themes By BlackSkin :.